|
|
|
|
|
ما برادر به دنیا آمدیم هر دویمان در هیات انسان زاده شدیم تا "انسان را رعایت کنیم"1 هر چند " انسان زاده شدن دشواری وظیفه بود"2 قرارمان بود اما تا در کوچه های خیس دبستان در دفتر نقاشی هامان آسمان را سهم تمام پرنده ها نقاشی کنیم و هیچ گاه از" دیوارهای بی پنجره "3 حرفی میانمان نباشد. اصلا قرار بود آزادی از گلوی ما آواز بخواند "تا هیچ جای جهان دیواری فرو ریخته بر جای نماند"4 حالا تو: تمام دیوارها را بی پنجره می خواهی و تمام پنجره ها را بی منظره! من اما در آخرین نفسم با خون قلب دریده از گلوله های مزدورانت بر دیوارهای بی روزن این سیاه چال می نویسم: دوستت خواهم داشت هنوز برادروار و انسانگونه آنسان که زاده شدیم.
پ.نوشت: 1.2.4. شاملو 3.قیصر امین پور |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 15:11 توسط سید محمودحسینی
|
|
||
|
|
درباره |
|
شاعری رانمی توان آموخت.برای یک شاعر"به وجود آوردن"عملی ارادی نیست تجلی لحظه ای از زندگی اوست. شعر: شعر برداشت هایی از زندگی نیست بلکه یکسره خود زندگیست. شعر نوشتن: در نظر من پاکنویس کردن خود زندگی است. مفهوم شعر من: همان بلایی است که در زندگی سر بنده آمده واین صداها رااز بنده درآورده است.شعر من زندگی نهانی تری، را زندگی آنی تری رابازگومی کند. « ا. بامداد» ******************************************************************** keyno "کینو" نام کوهی ست بلند وزیبا بامناظر وچشم اندازهای چشم نواز زیاد که هرعاشق طبیعت رابه خودفرامی خواند وبخشی ازخاطرات کودکی مرا درحافظه اش دارد. این کوه در چهارفصل سال برف پوش بوده ودرتابستان هوایی کاملادلپذیر دارد.،این کوه درحدفاصل استان خوزستان واستان چهارمحال بختیاری قرار دارد. توضیح: سطرهای شب گرفته دفتری ست مجازی برای شعر های من و.... از من: مجموعه شعر: "سطرهایی از سکوت" انتشارت نگیما(نگارونیما) 87 منتشر شد. " بگذار مرگ هم حرفش را بزند" (در دست چاپ) "پایان این جمله را نقطه می گذارم"هم می آید شما مجموعه شعر "سطرهایی از سکوت " را از این مکان ها می توانید تهیه بفرمایید: گتوند: 1.کتاب فروشی فرهنگ، خیابان آزادی 2. کتاب فروشی نیما، خیابان آزادی 3. کتاب فروشی فتاحی،خیابان اسقلال،جنب بانک تجارت 4. روزنامه فروشی بهادری، خیابان میثم،روبروی دبیرستان دخترانه 5. خدمات کامپیوتری حسینی،خیابان امام،جنب مطب دکتر کلانتر شوشتر: 1.کتاب شهر،خیابان شریعتی،بالاتراز هلال احمر دزفول: 1.کتاب فروشی همشهری،خیابان شریعتی،نبش بوعلی بین حافظ وفردوسی 2.کتاب فروشی رشد ***************** عاشقانه بیتوته ی کوتاهی است جهان درفاصله ی گناه ودوزخ خورشید همچون دشنامی برمی آید و روز شرم ساری جبران ناپذیری ست آه! پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو درخت،جهل معصیت بار نیاکان است ونسیم وسوسه یی ست نابه کار. مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید. چیزی بگوی پیش ازآنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو هردریچه نغز بر چشم انداز عقوبتی می گشاید. عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی ست وآسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و برسرسرنوشت خویش گریه ساز کنی آه پیش از آنکه دراشک در اشک غرقه شوم چیزی بگوی، هرچه باشد چشمه ها از تابوت می جوشند وسوگ واران ژولیده آبروی جهان اند. عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندتران اند خدا را خامش منشین پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی! استاد احمد شاملو(ازدفتر ترانه های کوچک غربت) زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است کسی سربرنِِِِیارد کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید،نتواند که ره تاریک لغزانست. وگردست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست ازبغل بیرون که سرماسخت سوزان است. نفش کز گرمگاه سینه می آیدبرون،ابری شود تاریک چودیوار ایستددرپیش چشمانت نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یانزدیک؟... مسیحای من ای ترسای پیرپیرهن چرکین! هوابس ناجوانمردانه سرداست-آی... دمت گرم وسرت خوش باد! سلامم را توپاسخ گوی،دربگشای! منم من،سنگ تیپاخورده ی رنجور! نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم، بیابگشای در،بگشای،دلتنگم، حریفا:میزبانا!میهمان سال وماهت پشت درچون موج می لرزد. تگرگی نیست،مرگی نیست صدایی گرشنیدی صحبت سرما ودندان است. من امشب آمدستم وام بگذارم... حسابت را کنار جام بگذارم. چه می گویی که بیگه شد،سحرشد،بامدادآمد؟ فریبت می دهد،برآسمان این سرخی بعد ازسحر گه نیست. حریفا!گوش سرمابرده است این یادگارسیلی سردزمستان است وقندیل سپهرتنگ میدان،زنده یا مرده، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است. حریفا روچراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهندپاسخ گفت هوادلگیر،درهابسته،سرهادرگریبان،دست ها پنهان نفس ها ابر،دل هاخسته وغمگین درختان اسکلت های بلورآجین زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه غبارآلوده مهر وماه، زمستان ست. استادمهدی اخوان ثالث اگردل دلیل است... سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولى دل به پائيز نسپرده ايم چو گلدان خالى لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود، ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است، آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم اگر خنجر دوستان، گرده ايم گواهى بخواهيد، اينك گواه همين زخم هايى كه نشمرده ايم! دلى سر بلند و سرى سر به زير از اين دست عمرى به سر برده ايم استادقیصرامین پور(دفتر آینه های ناگهان) ماه من ازخانه بیرون می زنم اماکجا امشب! شایدتومی خواهی مرا درکوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی درهیچ جا امشب می دانم آری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب هرشب تو را بی جست وجو می یافتم اما نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب ها...سایه ای دیدم!شبیه ات نیست اما،حیف ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب! امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه! بشکن قرق را ماه من!بیرون بیا امشب گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب طاقت نمی آرم توکه می دانی از دیشب بایدچه رنجی برده باشم بی تو تا امشب ای ماجرای شعر وشب های جنون من آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب محمدعلی بهمنی(دفتر عشق است) دو خط خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من –دل مغرورم- پرید وپنجه به خالی زد که عشق-ماه بلند من-ورای دست رسیدن بود گل شکفته خداحافظ،اگر چه لحظه دیدارت شروع وسوسه ای در من،به نام دیدن وچیدن بود من تو آن دوخطیم آری،موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز،به یکدیکر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده،دوباره زنده نشد،اما بها در گل شیپوری،مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم وعمر،شرنگ ریخت به کام من فریب کار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود چه سر نوشت غم انگیزی،که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت،ولی به فکر پریدن بود. زنده یاد حسین منزوی سه واژه.. من هميشه با سه واژه زندگي كرده ام راه ها رفته ام بازي ها كرده ام درخت پرنده آسمان من هميشه در آرزوي واژه هاي ديگر بودم به مادرم مي گفتم از بازار واژه بخريد مگر سبدتان جا ندارد مي گفت با همين سه واژه زندگي كن با هم صحبت كنيد با هم فال بگيريد كمداشتن واژه فقر نيست من مي دانستم كه فقر مدادرنگي نداشتن بيشتر از فقر كم واژگي ست وقتي با درخت بودم پرنده مي گفت درخت را بايد با رنگ سبز نوشت تا من آرزوي پرواز كنم من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم تنها مدادي كه داشتم و پرنده در زردي واژه ي درخت را پاييزي مي ديد و قهر مي كرد صبح امروز به مادرم گفتم براي احمدرضا مداد رنگي بخريد مادرم خنديد : درد شما را واژه دوا ميكند. احمدرضا احمدی "دو شعر از استاد شفیعی کدکنی" سفر به خیر به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ********** غزلی در مایه ی شور و شکستن نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن در این حصار جادویی روزگار بشکن چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن ”سر آن ندارد امشب که براید آفتابی”؟ تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن بسرای تا که هستی که سرودن است بودن به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن. |
||
|
|
|
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
||
|
|
پیوندهای روزانه |
|
|
خبرگزاری ایسنا خبرگزاری دانشجویان تازه های نشر-مجله شعر خبری گزاری کتاب ایران نقد کتاب من در روزنامه "جام جم"21/خرداد/88 آرشیو پیوندهای روزانه |
||
|
|
نوشته های پیشین |
|
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
||
|
|
آرشیو موضوعی |
|
|
شعر نوشته و... |
||
|
|
|
|
|
POWERED BY
BLOGFA.COM |
||
